من بودم ونگاه او
می ريخت بوی بکر گل از سبزه زار دامانش
چون چلچراغ می باريد، نور از بلور دندانش
در کوچه ها رها با باد، می رفت با صدايی شاد
من تکيه داده ام در باد، بر چارچوب ايوانش
او ساده چون حيای گل در چشمهام می رقصيد
آيينه ام تماشا داشت با خنده های عريانش
من بودم و نگاه او در آستانه ی ميدان
شمشير چشم او رقصيد من ماندم و شهيدانش
در دستهای من مانده ست بوی غروب گيسويش
مثل ستاره می سوزم در خلوت بيابانش
خاموش مانده ام، خاموش، انگار در خيال خويش
سر می نهم غريبانه، بر شانه های لرزانش
نظرات شما عزیزان: